بهار

به دادم برس بانو، آری تو به دادم برس، تو خواستی که باشم، تو گفتی بازی تنها آغازش اندوه است و درد، بازی را که یاد گرفتی بهار می آید و من در آرزوی بهار از میانه ی دیوار به خزانی که گویی پایانش نبود خیره ماندم.
بانو نمی پنداشتم که بازی خزان و برگ ها مرا به تمنای مرگ از خدایی که می دانستم نیست وا دارد.
بانو خواندی مرا به آن بازی که قاضی رفیق بود و حریف برادر. باختم و برد برادر، آرزوهایم را، لبخندم را، حرارت دستانم را و شکستم.
بدان بانو که آن روز قاعده ی بازی را دانستم. باید لگدمال می کردم برادر را، رفیق را و خود را.
بانو تو بدان که خواستم و نتوانستم، رفتم و نرسیدم، دیدم و نچشیدم. به خاطر بسپار طنین شکست ام را و من نیز به یاد خواهم داشت فسردگی نگاه آرزوهایم را در گورستان.
آری تو به گناه دروغ آلوده نیستی چرا که به وعده ات بهار آمده بود و دریغ که میانه ی دیوار راه بر بهار نداشت.
حال عهد کن با من بانو و عهد کن بر وفای عهد در انتهای این خزان، که دیگربار به بهار لب از لب نگشایی که زمستان است در پی خزان.

نیما افراز بهار 92

0 comment:

ارسال یک نظر