عید ما گم شده است. در میان سیاست های آقایان. در میان سخنرانی های چند دغل.



وقتی پدر پرسید چرا گرفته ای هیچ چیز نداشتم که بگویم.
بدی آدمهای متظاهر به با جنبگی و همیشه سر خوشی مثل من هم همین است.
تا از چیزی ناراحت می شوی همه می فهمند.

حالا چرا ناراحت بودم.

عید است خیر سرمان.
خانه پدر بزگ مثل داستانهای پر زرق و برق فیلم ایرانی ها پر از مهمان است.
هر روز دسته دسته مهمان برای عید دیدنی می آیند.
کسانی که نمی شناسم.

کسانی که هر سال چند بچه به انبوه خاندانشان اضافه می کنند و برای عرض ارادت و تبریک به خانه گاد فادرشان می آیند.
ولی خانه ما یک فرق با خانه گاد فادر دارد.
در خانه گاد فادر فرزند خوانده ها وظیفه پذیرایی را عهده دار بودند
تا به فرزند ها و نوه های پدر خوانده خوش بگذرد.
ولی اینجا فرزندان و نوه ها موظف به پذیرایی از فرزند خوانده ها هستند.
مریضی مادر بزرگ از یک طرف.

ایراد گیری پدر بزرگ از طرف دیگر.
مهمان و مهمان بازی.
سنتهای مهلک .

دوست دارم بر خلاف چیزی که همه درباره ام تصور می کنند همه سنتها را بشکنم.
دوست دارم شبها دیر وقت برگردم.
دوست دارم وقتی پدر بزرگم ایرادهای الکی می گیرد سرش داد بزنم.
دوست دارم به کسانی که نمی شناسمشان لبخند مصنوعی مزحک نزنم.
دوست دارم با آزادی در اتاقم دف بزنم و از هیچکس تو سری نخورم.
دوست دارم یک روز دست یک دختر را بگیرم و به خانه بیاورم و بگویم این زنم است.
دوست دارم وقتی به من اعتماد نمی کنند من هم آنها را ضایع کنم.
دوست دارم وقتی می گویند رنگ لباست زنانه است با چند فحش رکیک دلم را خنک کنم.
دوست دارم وقتی با تیکه و ضرب المثل حالم را می گیرند با چند تیکه آبدار ساکتشان کنم.
وقتی حرفهای غیر منطقی می زنند و روی حرفشان می ایستند سکوت نکنم .

وقتی پدر بزرگ من را بخاطر اینکه قبض تلفن را اینترنتی داده ام مسخره ام می کند بلند بلند به او بخندم.
دوست دارم بدون کاپشن و کت در خیا بان بگردم.
نگرانم نگران برای آینده ام. که برای هر چیز باید اجازه بگیرم.
از امروز می شکنم.
تمام سنتهای ابلهانه آنها را می شکنم.
اما چطور؟

بلد نیستم.
وقتی می گویند تا این وقت شب کجا بودی چه بگویم.
آزرده می شوم وقتی مجبورم برای کسانی که ازشان متنفرم فیلم صمیمیت بازی کنم.
می خواهم رک باشم.
می خواهم برای خودم زندگی کنم.
ولی بلد نیستم.
آزرده می شوم وقتی مادر جلوی همه تحقیرم میکند.
و بغض گلویم را می شکافد وقتی آلزایمر مادر بزرگ مهربان همین پارسال
را آنقدر آزرده که قندان را به جای استکان چای سرمی کشد.
به پوچی این جهان می گریم.
وقتی پدربزگ جنتلمن و دکترمان از درد پا به خودش می پیچد وما هم مصنوعا دور و برش می چرخیم.
پس چه می شود آن همه زحماتش؟
پس چرا بقال محل که کارش احتکار و کم فروشی بود سرحال و سر زنده است؟
چه عیدی آقا؟
چه مبارک بادی ؟

عید ما گم شده است.
در میان سیاست های آقایان.
در میان سخنرانی های چند دغل.
به راستی چه شد بر ما؟

با مادر بزرگ تنها مانده ام صدایم می زند.
می روم تا باز بگویم اینجا کجاست.

0 comment:

ارسال یک نظر