اولين نوشته مجتبی سميعی نژاد پس از آزادی


... اما مي نويسم!
گله دارم. از خودم كه عاشق نوشتنم و گفتن. من كه تشنه گي ششصد و شصت و پنج روز نبودن را با خود به اينجا آورده بودم. ششصد و شصت و پنج روز تفكر. من ششصد و شصت و پنج روز وقت به اجبار داشتم كه انديشه كنم بر همه ي آنچه مي انديشيدم. به همه ي آنچه كه از سر نياز نماز مي كردم.من به دشمني نامده بودم اينجا كه به ضعف نداشتن سلاح و تاكينك هاي نداشته ي جنگي قهرمانانه بميرم يا كه عقب بنشينم. به دشمني هم نبودم اينجا. نامده ام بودكه هر آنچه در سينه...بگذريم از اين ها. بگذريم از اين ها هم كه سايه اي غير قابل لمس و غير قابل ديدن و شنيدن پشت همه ي اين صفحه هاي آهنگين و غمين به جدي شگفت آور دشنه به دست نشسته...از همه ي اين ها بگذريم.بزرگترين لذت زنده گي برايم نوشتن است. اما چه بايد كه حيراني است و حيراني. شايد فروپاشي هر آنچه ... سخت است گفتنش. حافظ شيراز بيتي دارد :
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چو نيك بنگري همه تزوير مي كنند
سخن من از درد بود و هست. درد نداشتن آنچه كه هر انساني براي خود و هر انسان ديگر آرزو مي كند. من كه چيزي و جايي را نخواسته بودم، اما هر كسي از ظن خود يار من!اين شب ها كه در آنم شب هاي غريبي است. نمي دانم چرا آرزو هايم در اين شب هاي آسماني ماه ميهماني شعله مي كشد... نمي دانم :الهي باك ندارم به هر جايي كه مرا بداري، اما مرا به داشتن هر آنچه لايقم توفيق ده، هر گونه كه خواهي مرا بدار،هر چه كه خواهي ده، هر چه كه خواهي گير، بر هر طريقي كه خواهي بميران، اما آزاد بميران...

0 comment:

ارسال یک نظر