اسیرِ

دستهایش، دستهایش، دستهایش ...
کسی که حس می کنه فقدان اعتماد به نفس داره قاعدتاً  بایداعتماد به نفسِ کاذب داشته باشه.

بهار

به دادم برس بانو، آری تو به دادم برس، تو خواستی که باشم، تو گفتی بازی تنها آغازش اندوه است و درد، بازی را که یاد گرفتی بهار می آید و من در آرزوی بهار از میانه ی دیوار به خزانی که گویی پایانش نبود خیره ماندم.
بانو نمی پنداشتم که بازی خزان و برگ ها مرا به تمنای مرگ از خدایی که می دانستم نیست وا دارد.
بانو خواندی مرا به آن بازی که قاضی رفیق بود و حریف برادر. باختم و برد برادر، آرزوهایم را، لبخندم را، حرارت دستانم را و شکستم.
بدان بانو که آن روز قاعده ی بازی را دانستم. باید لگدمال می کردم برادر را، رفیق را و خود را.
بانو تو بدان که خواستم و نتوانستم، رفتم و نرسیدم، دیدم و نچشیدم. به خاطر بسپار طنین شکست ام را و من نیز به یاد خواهم داشت فسردگی نگاه آرزوهایم را در گورستان.
آری تو به گناه دروغ آلوده نیستی چرا که به وعده ات بهار آمده بود و دریغ که میانه ی دیوار راه بر بهار نداشت.
حال عهد کن با من بانو و عهد کن بر وفای عهد در انتهای این خزان، که دیگربار به بهار لب از لب نگشایی که زمستان است در پی خزان.

نیما افراز بهار 92

هدایت

صادقِ هدایت نمادِ واقع بینی در ایران است، کسی ست که ایران را بی پرده تر از همه دیده و رک تر از همه تعریف اش کرده. این که یک عده واقع بینی هدایت را بدبینی می دانند علتش این است که نمی خواهند مشکلاتِ خودشان را قبول کنند، هنوز گیر کرده اند توی کوروش و کتیبه اش، اصرارِ اکید دارند که ایرانی ها همه از دم نابغه اند و فقط امکانات کم داشته اند، مثال هم برایت می زنند که "ببین اینایی که رفتن خارج الان همشون توی ناسا اَن" و همه ی راننده تاکسی ها یک همکلاسی داشته اند که الان رفته اونورِ آب و برای خودش کسی شده. در زندگی روزمره اصولاً به هر مشکل و کمبودی که بر می خوریم به این نتیجه می رسیم، "خارج که اینطوری نیست" و جالب این که خیلی هایمان آن خارج را ندیده ایم تا حالا و فقط می دانیم که همه چیز تویش خوب است چون دولت اش خوب است، مردم توی طبیعت آشغال نمیریزند چون رئیس جمهورشان باکلاس است، توی ترافیک زیگزاگ نمی رانند و با بوق مکالمه نمی کنند و وسطِ خیابان مسافر پیاده نمی کنند چون وزیرِ امورِ خارجه شان خوش تیپ است، احتکار نمی کنند و جنس تو پاچه ی هم نمی کنند و خونِ همدیگه را توی شیشه نمی کنند و تا ندا آمد جنسی کمیاب شده حمله نمی کنند از قفسه ی مغازه ها خالی اش کنند چون وزیرِ بهداشت شان با سواد است، گره کارشان را به دست فال گیر و دعانویس باز نمی کنند و برای بچه دار شدن و پا درد دخیلِ امام و امام زاده نمی شوند چون وزیرِ جنگشان کراواتِ آبی روشن می زند و هزاران هزار مشکل دیگر که همه اش زیرِ سرِ این حکومت است، حالا شاه باشد یا آخوند، رئیس جمهور باشد یا نخست وزیر، فرقی به حالِ ما نمی کند، ما در هر حال همیشه معترض ایم، همیشه اینها حقِ ما را خورنده اند وگرنه ما آریایی ها که دوران هخامنشی ها بزرگترین امپراطوری زمان بودیم الان باید نفری یک گردنبند فروهر می انداختیم گردنمان و این اروپایی ها برایمان بردگی می کرند. اینها را گفتم که اگر بعضی نوشته های هدایت تیکه پرانی هایی به خرافاتِ ملی و مذهبی ما ایرانی ها یا ایراداتی به روشِ زندگی و تجارت و حتی عشق ورزیدنِ مان دارد، نباید آن ها را به حسابِ بد بینی گذاشت. همین که هدایت دارد این مسائل را مطرح می کند یعنی معتقد است اگر این ها رفع شوند اوضاع بهتر می شود، یعنی امید دارد ...

نسل انقلاب


نسل گند و مزخرفی بودیم. نسلی که برای همه چیز باید رقابت می کرد. نسل کنکور و انتخاب رشته، نسل دعوا سر صندلی مترو، نسل دویدن پشت اتوبوس و چپیدن توی تاکسی. نسل ما لگد کردن رقیب و گذشتن از روی اون توی خون اش بود. دل به هر کس دادیم، قبل از ما دل داده بود. سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزارها به آخر خطش رسیده بودند. نسل عقده بودیم و آه حسرت پشت ویراژ ارابه هایی که قیمت خون خودمان و هفت پشتمان بود. نسل دیدن و نداشتن، خواستن ونتوانستن، رفتن و نرسیدن. نسل توسری خوردن از ننه و بابا. نسل آرزوهایی که تا آخرش بر دل ماند. نسل آهنگ های سوزناک. نسل هایده و عرق سگی با طعم دیازپام. نسل سیگار نامرغوب جگردار. نسلی که یا باید می کرد و یا می داد، تحمل و باج را. به ما که رسید رودخانه ها خشکید، جنگل ها سوخت و ابرها نبارید. به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند. نسل تحریم تنبان و خمیر دندان و زیربغل. نسل طلاق هفتاد درصد. نسل فیس بوک از سر بی کسی. نسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی. نسل درد و دل با دیوار. نسل بحث فلسفی توی تاکسی. نسل دلتنگی برای طعم لب هایی که هرگز نچشیدیم. نسل ماندن سر دو راهی. نسل انتخاب بین بد و بدتر. نسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن. نسل جنبش های پنجر. نسل بغض، ناله ، ضجه. ما نسل انقلاب، نسل حماسه ایم.

می مانیم

آنها رفتند، او می رود ما می مانیم و خودمان.

حسادت

عده ای ها هستند که به آزادی روح شما حسادت می ورزند چون خودشان پای بسته ی یک سری عقاید و قوانین مضحک و مسخره هستند، بنابراین به محض این که شما را به مسلکی علاقه مند ببینند شروع به آزارتان خواهند کرد.

کشک

بدرقه اش می کرد و خوب می دانست کاسه و آب تویش کشک است.